• کل بازدیدها :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تحلیل آمار سایت و وبلاگ

حكمت و نظریه اجتماعى و حقوقى- دکتر ابراهیم فیاض


1-نظریه اجتماعى و اجتماع، دو بعد از زندگى اجتماعى انسان‏هاست، این‏كه چگونه اجتماع  تبدیل به نظریه اجتماعى مى‏شود، یا چگونه اجتماع، نظریه اجتماعى خود را تولید مى‏كند و یا این‏كه چگونه اجتماع خود را باز تولید تئوریك مى‏كند، واسطه‏اى را مى‏طلبد آن چارچوب، یا فلسفه است یا عرفان یا حكمت (بحثى كه در شماره‏هاى قبلى گذشت)
حكمت به عنوان یك چارچوب كلان، كمك مى‏كند كه اجتماع، خودش را تبدیل به یك نظریه كند و لذا حكمت در حكم مشربى است كه با آب آن نظریه‏ها بارور و بالنده مى‏شوند.
2 - تاریخ و جغرافیا دو بعد اجتماع هستند، كه خودشان را در نظریه اجتماعى نشان مى‏دهند. تاریخ در نظریه‏هاى متفاوت زمانى و در طول زندگى بشرى خودش را متجلى ساخته، همان گونه كه جغرافیاى بشرى خودش را ظاهر كرده است، كه مى‏توان به آن جغرافیاى تفكر بشرى، یا جغرافیاى تاریخى بشر نام داد.
حكمت نیز در همین چارچوب بازى مى‏كند و نقش واسطه براى نظریه پردازى اجتماعى  را ایفا خواهد كرد. (هر چند فلسفه و عرفان نیز به دنبال همین نقش بوده‏اند، مثل غرب و شرق در جغرافیاى تاریخى خود).
3 - زمانه (تاریخ و جغرافیا) را  فناورى مى‏سازد؛ پس با  فناورى است كه  زمان و مكان، تعریف مى‏شوند. و رسانه به عنوان فناورى ارتباطى، پیش‏ترین تاثیر را در ساختن زمانه دارد؛ پس فهم رسانه‏اى تاریخ و جغرافیا مى‏تواند ما را به تاریخ نظریه‏هاى اجتماعى، راهنمایى كند، كه چگونه تولید شده‏اند و چگونه تطور و تحول یافته‏اند و حكمت، فلسفه و عرفان نیز داراى قابلیت این گونه مطالعات هستند تا بتوان به جغرافیاى تاریخى اندیشه‏هاى بشرى و نظریه‏هاى اجتماعى مبتنى بر آن رسید.
4 - حكمت خود یك مقوله ارتباطى است؛ یعنى حكمت بر عكس فلسفه و عرفان، یك چارچوب ارتباطى است؛ چرا كه فلسفه براساس جامعه بنا مى‏شود و عرفان براساس خرد خود را بنا مى‏كند، ولى حكمت براساس جماعت و اجتماع خود را بنا مى‏كند؛ یعنى آنچه هویت این حكمت را تشكیل مى‏دهد، جماعت و اجتماع محورى است نه فرد و نه جامعه، و جماعت و اجتماع  خود را براساس سنت بنا مى‏كنند و متن سنت نیز فرهنگ را تشكیل مى‏دهد و فرهنگ بدون پویایى، وجود ندارد و سازوكار پویایى فرهنگ ارتباطات است. .....

5 - حكمت داراى شاكله نظریه‏اى اجتماعى؛ اجتماعى - سنت - فرهنگ - ارتباطات مى‏باشد و این شاكله براساس یك نوع انسان‏شناسى بنا مى‏شود و آن، زندگى محورى است كه براساس معنا، بنا مى‏شود؛ چرا كه زندگى؛ یعنى پویایى و پویایى بدون مقصد معنا ندارد و نیهیلیسم و هیچ انگارى كارى جز توقف ندارد (كافى است به افكار خیام و نیچه توجه شود) چرا كه جهتى وجود ندارد كه حركتى صورت گیرد و همه جهت‏ها نیز، فرقى با هیچ جهت‏ها ندارد؛ چرا كه جهت باید محدود باشد تا بتواند حركتى را جهت دهد و آن را به وجود آورد.
6 - با توجه به شاكله نظریه‏اى حكمت، بایستى حكمت را یك منطق میان فرهنگى، نامید؛ زیرا به دنبال یك نوع منطقى است كه بتواند میان فرهنگ و افراد آن حوزه‏هاى فرهنگى، تعامل شكل دهد(خذالحكمه ممن اتاك بها انظر الى ما قال و لاتنظر الى من قال) یعنى با توجه به رسانه در تاریخ و جغرافیا، مى‏توان بر حكمت‏هاى موجود در فرهنگ‏هاى جهان رسید؛ چرا كه فرایند ارتباطات میان فرهنگى در هر فرهنگى وجود داشته و فرهنگ‏ها با ارتباطات میان فرهنگى تنفس مى‏كرده‏اند و پویایى خود را رقم مى‏زده‏اند. و گرنه فرهنگ بدون پویایى، یك فرهنگ مرده است و فرهنگ بدون ارتباطات میان فرهنگى، دیگر فرهنگ نیست.
7 - پس  هر فرهنگى، داراى حكمتى است؛ چرا كه هر فرهنگى داراى ارتباطات میان فرهنگى است و منطق میان فرهنگى، همان حكمت است؛ پس بایستى حكمت‏هاى موجود در هر فرهنگ استخراج شود و مردم‏شناسى به دنبال استخراج حكمت در هر فرهنگ است، كه گاهى از آن به عقلانیت‏هاى موجود  در هر فرهنگ یاد مى‏شود و یا عقلانیت فرهنگى این‏كه هر فرهنگى عقلانیت خاص خود را دارد و در نهایت، همه عقلانیت‏هاى موجود در فرهنگ، تبدیل به عقلانیت میان فرهنگى مى‏شود، كه در سیاست‏هاى فرهنگى لحاظ مى‏شود.
8 - هر فرهنگى براى معیشت انسان‏ها ترسیم شده است؛ یعنى انسان‏ها براى این‏كه بتوانند غرایز خودشان را ارضاء كنند، احتیاج به نرم‏افزار دارند؛ یعنى فرهنگ نرم‏افزار ارضاى غرایز انسانى است كه  هم امكان ارضاى فیزیكى مى‏دهد و هم امكان ارضاى مشروع و قبول یافتگى غرایز را نیز فرهنگ مى‏دهد و همین نوع ارضاى غرایز، عقلانیت موجود در فرهنگ را تشكیل مى‏دهد، ولى در هر فرهنگى یك نوع نرم‏افزار خاص ارضاع وجود دارد؛ پس عقلانیت  نیز متفاوت خواهد بود و عقلانیت ما داراى تشابه و تفاوت مى‏باشد، كه در ارتباطات میان فرهنگى  بومى تاثیر مى‏گذارند و عقلانیت‏ها متحول مى‏شوند.
9 - حكمت و عقلانیت، كه مبناى ارضاى غرایز واقع مى‏شوند و در فرهنگ ما تجلى پیدا مى‏كنند، در ارتباط با قراردادهاى موجود در فرهنگ مى‏باشند؛ یعنى نظام حقوقى، هنجارى و قانونى در هر فرهنگ، كه به دنبال نظام‏مند سازى ارضاى غرایز انسانى است، داراى تاثیر و تاثرپذیرى از فرهنگ‏هاى دیگر است؛ پس نظام حقوقى و قانونى و هنجارى نیز یك نظام میان فرهنگى است كه مى‏تواند در حكمت‏هاى موجود در فرهنگ‏ها نقش بسیار زیادى بازى كند كه با همین فقه‏هاى موجود در ادیان نیز یك فقه میان فرهنگى ترسیم مى‏شود (فقه امضایى) و شاید به همین دلیل است كه حكمت در ادباى عرب به فقه ترجمه شده است. (ترجمه سیوطى درباره قرآن)
10 - فقه، به عنوان حكمت و عقلانیت ارضاى مشروع غرایز انسانى، خود امرى میان فرهنگى است؛ چرا كه زندگى جز با پویایى معنا ندارد و پویایى جز با ارتباطات میان فرهنگى به انجام نمى‏رسد؛ پس فقه به عنوان یك حكمت كه متاثر از زندگى روزمره است و جز با فساد و افساد مخالف نیست و قراردادهاى غیر فاسدانه را امضاء مى‏كند؛ پس خود را در یك پهنه جهانى و میان فرهنگى مطرح مى‏كند و این گونه، عرف حاكم بر جوامع را محترم مى‏شناسد و راه را براى اصلاح فرهنگ و عقلانیت حاكم بر آنها، در یك ارتباطات میان فرهنگى با عنوان امر به معروف و نهى از منكر، ترسیم مى‏نماید.
11 - این فقه و حقوق میان فرهنگى بر یك اصل كلامى بنا مى‏شود، كه تفاوت و تشابه عقلانیت فرهنگى نیز از آن منشعب مى‏شود فطرت را مى‏توان عقل میان فرهنگى نامید، یعنى عقل فطرى همان عقل حاكم در فقه و حقوق مى‏باشد، كه حكمت را ترسیم مى‏كند و عقل فطرى، عقلى است كه حكمت یا منطق میان فرهنگى را شكل مى‏دهد (برعكس عقل ارسطویى یا كانتى و.... كه منطق صورى، منطق ریاضى، كه منطق فرمیك است) پس منطق میان فرهنگى و عقل میان فرهنگى است كه عقلانیت میان فرهنگى و یا حكمت را شكل مى‏دهد، كه امروزه در آلمان از آن به فلسفه میان فرهنگى ترسیم مى‏شود.
12 - در حوزه نظریه اجتماعى جهان امروز، در امریكا سعى به نزدیك كردن فقه میان فرهنگى، یا حقوق میان فرهنگى كرده‏اند و نام آن را حقوق جهانى بشر نام نهادند. سعى كرده‏اند كه آن را حقوق فطرى ترسیم كنند، كه براساس عقل فطرى ترسیم شده است؛ چرا كه آنها علوم اجتماعى خود را براساس م